تبليغاتX
تاوان بیداری


تاوان بیداری

می پردازیم

بسم الله الرحمن الرحیم...


فریاد میزد " فهمیدی یا نه ؟"

گریه ام گرفته بود

آره عزیزم، می فهمم ،هرچند درد ناک بود این مفهوم و کمی قرمز 

اشک هام که از روی گونه می رسید به این فهم بر افروخته، پوستم گز گز می کرد و سوزن سوزن می شد

.

.

.

به من سلاحی بدید که زنانه نباشد

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...


عادت مادر بهانه هاست

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست افتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

نگاه کن
تو می دمی و افتاب می شود

فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...


من نمک به حروم نیستم!

اما تو فقط چیزیو باور می کنی که می خوای

باشه

من تورو دور انداختم

اما تو برو یه نگاهی به یکم اونورتر از الان بنداز

ببین دور انداختنی بودی هرگز؟

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دیگران هرگز دقیقا

آنگونه که ما حس می کنیم حضور داریم

احساسمان نمی کنند

پس چه چیزی قضاوت می کند که ما دقیقا چه هستیم؟


پ.ن:کجای این شب تیره بیاویزم،قبای ژنده ی خود را...

پ.ن: this pain is just too real

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

بوی کافور می دهم

احمد

برایم فاتحه بخوان

بلکه آمرزیده شوم

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

غریدم

"فرامــــــوشــــــم کــــــن"

نالید

"به زمان نیاز دارم"


رفتم...

غرید

"به زمــــان نیــــاز دارم"

نالیدم

"دیگه اهمیتی نداره"




نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دیگر نه از خدا خواهم گفت

و نه از عشق...

تو از هر گفته ای گویا تری!


حسین پناهی

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

شب ها

تصویری میبینم

از یک بیوه زن تنها

در پرسپکتیو یک عمر

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

همه میروند

حتی اگر همیشه ایمان داشته باشند که نرفته اند

باشد

بگذار باز هم تنهایی ،پایسته ترین اصل بشریت باشد

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

بچه تر که بودم

اینقدر دل نازک نبودم

با این حال

انتقام دلگیری هامون رو

از موهامو و چشمهات می گرفتم

یادته چجوری؟

می دونم یادت نیست


با یه روسری بزرگ نارنجی


هنوزم وقتی آزارم میدی،نا محرم میشی

از آخرین باری که ...

می دونی 10 سال می گذره؟

می دونی ده سال که نامحرمی؟


دیگه اثری از روسری بزرگ نارنجی نیست

اونم مثل خیلی چیزای دیگه توی ده سال پیش جا مونده برای من

مثل تو

مثل یادت


چشم انتظارت نیستم

خیالت راحت

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دلم می خواست بهش بگم

دو ساله که همراهانم رو دارم به خاطر تو یکی یکی از دست میدم

لابد می پرسید چرا

که بگم

آخه ببین ازم چی ساختی

آخه ببین چی بودی

چی بگم آخه


پ.ن:نه ضرر نکردم،تو که بهتر از همه می دونی،توکه...

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

 

راه ِ دانشگاهم ، یک سردخانه هم دارد...

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط جیحون بارون| |

آهای!

پسر خوش تیپ ِ خوش عکس ِ خوش قیافه ای که میگن قد بلند هم بودی...

خوش صدا هم بودی...

این دو تا آخریا رو بالاجبار فقط شنیدم، خب...از توی عکس که نمیشه فهمید بلند بودی یا کوتاه!...

آی!

خوش صحبت ِ خوش مشرب ِ خوش رفتار ِ خوش سیرت...

آیییییییی!

پسر کربلای ۵!

شلمچه ی ۶۵!

اسفند ِ سبز!

آی...

دایی!

اگه نمیدونی بدون!

منم تو کربلام...

کربلای چند؟

نمیدونم...

فقط میدونم تو بد برزخی گیر کردم...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط جیحون بارون| |

این گفت گوی ِ همیشگی ِ (بخوان کل کل)ما و وجدان و اون یکی که توی ماست و شایدم ما توی اونیم و شاید اسمش وجدان هم نباشه و یه چیز دیگه باشه، همچنان ادامه داره...

اصلن معلوم هم نیست از کجا شروع شده!

شاید از روز اول و اون تئاتری که وقتی باهام ارتباط برقرار نکرد،  ایمان آوردم فقط شناسنامه ای ۱۸ ساله شدم و هنوز توی روزگار بچگی غوطه ورم!همون تئاتری که گفتگوی یه سیاه پوش بود یه سفید پوش!یه روم و یه زنگ!یه جسم و یه وجدان...اینجوری هم تموم شد که آقای جسم ِ سیاه پوش واسه ی رسیدن به آزادی، یه تیکه پارچه ی نقره ای بست به چشم ِ خودشو دهن ِ وجدانش!...اه.

این خزعبلات چیه من میگم؟هان!

خب میدونین...همش برمیگرده به اولین جلسه ِ کلاس فارسی...بدجوری درگیر شدم...درگیر یعنی ساکت!یعنی پر از تماشا!

چه گذشت؟هیچ...همه اش اندیشه بود و تفکر و گاهی خنده...از بس که این همکلاسیام بچه های شیرینی هستن!!!و استادی که برازنده اش بود، استادی!

هی..خدارو شکر اتوبوس ِ واحد بهم فرصت میده حسابی فکر کنم...چیزی را گم کرده ام!و این مشوشم میکند...چیزی شبیه به : مَن ِ مَن


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط جیحون بارون| |

کوتاه شده است

قدم

طول نوشته هام

طول انگشت هام

راه دانشگاه

شب های ِ درازم

شب بیداریهام

اشک هام

کوتاه...

مثل ِ موهایت!

پ.ن:هنوز هم توی اوج ِناراحتی میخندم!

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط جیحون بارون| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

هنوز در "ب" مانده ایم، در حسرت ِ "ه"!

این "ب" میتواند اول ِ هر کلمه ای باشد، به جز:بنده...

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط جیحون بارون| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

نیمه شب ، کنار دریا

روی صدف های نقره ای که به موازات خط ساحل تا ناکجاها کشیده شدن

که قدم میزنم

انگار آسمون شبم پهن شده روی ماسه ها

و این راه صدفی شده عینهو راه شیری

به یه جای پای عمیق که میرسم  همه ی این فکرا از سرم میره

نکنه جای پای توئه؟نکنه تو یه روز از همینجایی که من دارم به این دریا و شب نگاه می کنم

چشم دوخته بودی به اون ته تها

همونجا که مرز دریا و آسمون گم میشه

اصلا همه مرز ها گم میشه

مرز هایی که منو من می کنه و تورو تو

نکنه همونجا بود که من شدم من تو

 

پ.ن: تا حالا دیده بودی کسی توی گوش خودش آواز بخونه؟عجیب من و دریا برای هم سرودیم این چند روز

پ.ن:کلی حرف برات سوغاتی آوردم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

مُردن یه وقتایی بهترین راهه

یه وقتایی آخرین راهه

و شاید بعضی اوقات بی راهه

 

پ.ن: بستگی به تعریف خودت داره ،از خودت ، از مرگ تا انتخابت از بین این سه گزینه شکل بگیره

 پ.ن:بهرحال برای من یک گزینه چهارمی وجود داره که باعث میشه وقتی میگی " خدایا منو بکش تا دنیا راحت بشه " احساساتم در حد یک هیــــــــــــچ بزرگ برانگیخته بشه

همین!

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

توی اوج واموندگی هام

یه نخ سیگار نامرغوب از توی یه جعبه مچاله شده

با جرقه ی یه فندک نارنجیه مواد دوم

زندگیمو خاکستری می کنه

و روزه ام رو شهید

تا شاید دودش بتونه این همه خلاء رو پر کنه

 

پ.ن:چند وقته این خوابو می بینم

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

تا حالا شده توی یه لحظه

فقط توی یه لحظه

از همه چیزایی که تا دیروز کیسه شخصیتتون رو پر میکرد خالی بشید؟

اونم بدون هیچ دلیل مشخصی

شاید ته کیسه شخصیتم سوراخه

که اینجوری ته کشیدم

 

پ.ن:دردیست غیر مردن، کان را دوا نباشد

       پس من چگونه گویم،کاین درد را دوا کن...

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

از دور که میبینی

چشم می دوزی

که هی ! نفهمیدم آمدنت را ، چقدر عوض شده ای

از دور که میبینم چشم دوخته ای

نگاهم را محجوب می کنم و راهم را کج

قبول دارم

مدتهاست که بوی ادکلون نانسی ام را زودتر از خودم درک نمی کنی

اصلا مدتهاست انقدر بویم را درک نمی کنی که بفهمی

دیگر نانسی نمیزنم

اموشن با حال و هوای این روزهایم بیشتر میسازد

من عوض شده ام

اما به جان کودکی هایمان قسم هنوز

تورا که میبینم چشم دوخته ای

نگاهم را محجوب می کنم و راهم را کج...

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

هی فلانی ،

زندگی شاید همین باشد!

 

 

پ.ن:نویسنده (؟)

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دوسال پیش درست مثل خوشه  ی انگوری بودم که از بلندی روی زمین افتاده بود و هر دونه اش به گوشه ای قل می خورد

امروز حس می کنم بلند ترین بلندی ها هم دیگه قادر به از هم گسیختن من نخواهند بود

وقتی سعی می کنی آبــــــــ باشی

سقوط از بلندی ها فقط بهت عظمت و زیبایی و شکوه میده

مثل آبشار

 

پ.ن:هوای من،کاش کمی بیشتر بودی،در این فضای خلوت تنهایی هام

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

لحظه هایی هست در زندگی من

که افسوس می خورم

چرا لباس های مشکیم را از قبل اتو کشیده و اماده نگذاشته بودم

فقط در همین حد!

 

پ.ن۱:پدر بزرگم دیشب،شب ۲۱ ماه رمضان ،با صدای اذان برای همیشه سکوت کرد...

پ.ن۲:پدر بزرگ مرحوم معروف بود به باباجون پفکی ،زیرا در افسانه ها آمده است که در روزگار دور به نوه هایش پفک می داده است( به من که نداد )

پ.ن۳: پدر بزرگ در اوج خداحافظی کرد

پ.ن۴:پس از ارزیابی واکنش های مادرم به این واقعه ،تصمیم گرفتم فعلا نمیرم چون مادرم اصلا جنبه اش را ندارد

پ.ن۵:احساسات داشتن و وانمود کردن به احساسات داشتن دو مقوله ایست که در این وقایع به راحتی قابل تمیزند.

پ.ن۶:وقتی که همه خودشان را می زنند من برای تفاوت هم که شده باید یک کار دیگر بکنم که عموما دلداری دادن میباشد

پ.ن۷:هرچی بیشتر گریه کنی احتمال پیدا کردن خواستگار در این جمع ها بیشتر میشود

پ.ن۸:بابا بزرگ خوبی بود...

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

آهسته در گوش خداوند بگویید: سارا مُرد

 

 

پ.ن:شاید هم به هلاکت رسید

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

خداوندا

از این که مرا خاکستر نشین چشم سفیدی ها و روسیاهی هایم نکردی

از تو سپاسگذارم

 

پ.ن۱:امروز ،سر بر شانه ی نسیم تنهایی دم غروبم را گریستم

پ.ن۲:آهای! شما میدانید که علی نماز هم می خواند؟

     

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

هنوز تنهایی را

گاهی که تو نیستی

 احساس می کنم

چون وقتی که تو هستی تمام احساسم از آن توست

با تمام وجود در اختیار تمام وجودت هستم

تکیه گاه من است، شانه ی استوار مرد بی کسی های من

شاهزاده سوار بر اسپ سپید نبودی

خب نباشی

هوای بودنم که هستی

الهام سرودنم که هستی

عبد معبودم که هستی

هستـــــــــــــــــــــــــــــی

من باور دارم

من در امتداد عشق به تو ، به عشق به خداوند نرسیدم

من خداوند را در تو یاد کردم

من خداوند را در پاییز هم یاد کرده بودم

که دیوانه ی انار و باران و سوز و خش خش و میلادم شدم

دیوانه...میفهمی؟یعنی ...

 

پ.ن:برداشت ازاد!

پ.ن:به دلیل تناقض با مضامین اخلاقی خط آخر حذف شد

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم...

بوی گند قدیس سازی میآید

پارچه ی سبز

پروژه 72 کشته

اعلام شکنجه و مظلومیت

نخبگان(!)

 

 

پ.ن۱:آنچه آن پیر فروهشت، جوانان خوردند/گله را گرگ نزدید، شبانان خوردند

پ.ن۲:نگذاریم اشخاص تقدس بیابند ، ما از تقدیس افراد در حافظه تاریخیمان خاطرات تلخ زیادی داریم

 

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط رهاترین بانو| |


Design By : Night Skin